من از بچگی مطالعه رو دوست داشتم. نه که الان بچه نباشما، نه. در کنار همه ی اون بازی های بچگونه که همه همسن و سالام انجام میدادن مطالعه رو خیلی دوس داشتم. برای همین چشمم به انواع مطالب خورده، چه اون تاثیر گذاراش که آدم بعد خوندنش با خودش عهد می بنده یه چیز دیگه بشه و یه جور دیگه فکر کنه ، چه اون بیهوده هاش که آدم بعد خوندنش از این که وقتشو تلف کرده پشیمون میشه. خیلی مقدمه چینی به درد نمیخوره میخوام برم سر اصل مطلب
یادم میاد سوم راهنمایی بودم رفته بودیم مشهد. کنار آسانسور هتلی که توش اقامت داشتیم یه قفسه کوچیک کتاب بود که توش یه سری کتاب بود با عنوان کتاب های یه دقیقه ای. تو مقدمش نوشته بود که چون مردم وقت برای مطالعه ندارن این کتابچه ها تولید شده که تو یه دقیقه انتظار برای اتوبوس و آسانسور و ... خونده بشن و از خواننده خواسته بود که این کتابو تو جای مناسبش بذاره که مردم ببینن و بخونن. داستان کتاب خیلی داستان قشنگی بود. داستانی که همیشه یادم میمونه. خوندنش یه دقیقه وقت گرفت تاثیرش سه ساله که حفظ شده. و اما از داستان:
خیلی وقتا مامانا رو می بینین که از سر محبت بچشونو بوس میکنن، بغل میکنن، فشار میدن، گاز میگیرن، نیشگون میگیرن. بچه هم به طبع گریش در میادو اگه زبون باز کرده باشه مامانشو از الفاظی که بلده بی بهره نمیذاره. همه کارای مامان از محبت ناشی میشه اما برداشت غلط بچه از این رفتار منجر میشه به گریه و قهر و ...
ما همه یکیو داریم مثه مامان مهربون. بهش میگیم خدا. این خدای مهربونمون هم گهگاهی بوسمون میکنه، نازمون میکنه، بغلمون میکنه بعضی اوقاتم فشارمون میده نیشگونمون میگیره گازمون میگیره. ما هم بی خبر از این که همه اینا به خاطر اینه که یکی هست که ما رو دوست داره، قهر میکنیم حرفای نامربوط میزنیم و خلاصه میشیم همون بچه از همه جا بی خبر.
بیایم یادمون باشه که یکی هست که از روی محبت یه کارایی میکنه که شاید ما دوس نداشته باشیم. اما اون یه نفر مهربون هیچ وقت بد ما رو نمیخواد
پس خداوندی هست مهربون تر از تصور ^_^


برچست ها : ,