دوران المپیادی منم به برهه مهمی رسیده
دوران خوبی بود
شاید به این خوبی تو عمرم تجربه دیگه ای نداشته باشم
مهمترین ویژگی هایی که تو این مدت تو خودم حس میکردم چیا بودن؟
یکی اینکه الان خودمو در حد خوبی میشناسم
دومی اینکه نا امید نشدن و توکل کردن بعد از یه زحمت بی وقفه رو یاد گرفتم
یه سال فوق العاده گذشت و نمیدونم سه ماه تابستونم بهش اضافه میشه و میشم یه المپیادی یا نه!
اگه قبول نشم دروغ چرا؟ خفن ناراحت میشم ولی هنوز اون نا امید نشدنه و توکل کردنو نگه میدارم
حاج رضا شاید المپیادی موفقی نشه ولی کنکوری خوبی میتونه باشه
به هر حال نمیدونم قسمتم اینه که جواب زحماتمو تو یه مدال به شعاع r به یه رنگ c ببینم و یا جوابش تو همون دوتا موردی که ذکر کردم و خداییشم چیزای کمی نیستن خلاصه شه.
به هرحال زندگیم ادامه داره
چه المپیادی باشم چه کنکوری.
ولی اگه خدا بخواد تا آخر عمرم برا هدفام مثه همین 10 ماه زحمت میکشم
ساعت پنج ونیم بیدار شدنا،
ده دوازده ساعت مطالعه در روز،
لذت بردن از دونستن،
حرص خوردن از بی دقتی،
از ته دل کمک خواستن از خدام،
قید بیرون رفتن زدنا،
بیخیال فیس و اینستا شدنا،
کارای بد و خوب،
و ....
همه ی اینا منو ساخت و به خودم شناسوند (!) و همینجا تموم شدنش دلگیرم میکنه...
شاید تابستون از خوابگاه آپ کردم (از اون آپ دیر به دیرا) شایدم از همین اتاق که توش یه مشت خاطره المپیادی میزنن به کلمو تلاش میکنم بی توجه به همشون عربی و دینی و ادبیات و شیمی بخونم، براتون آپ کردم (از اون آپ دپرسا!!!)
به هرحال...
نه فقط برا این یه هفته...
که برا یه عمر....
برا داوشتون دعا کنین...
دعا کنین این حسای 10 ماهشو یادش نره
دعا کنین اطرافیاش حلالش کنن
مخصوصا اون اصل کاری ببخشش
برا داوشتون دعا کنین

پ.ن. پستو مجدد نخوندم. فقط با یه ریتم تند که تو گوشم میخوند تایپش کردم. پس شرمنده اگه سر و ته نداره :))))


برچست ها :